بديع الزمان فروزانفر
759
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
سپس مولانا تأثير نفحهء ايزدى را در جان و دل رهروان شرح مىدهد و آن را بدرخت طوبى تشبيه مىكند ، طوبى ، درختى بهشتى است كه در خانهء هر يك از مؤمنان شاخى گسترده و افراشته دارد و مؤمنان هر چه آرزو كنند آن درخت بر آنها مىافشاند ، دم ايزدى و نفحهء ربّانى نيز چنين است و هر كمالى از آن ، ممكن است ، بدست آيد امّا فيض الهى همان امانت است كه بر آسمانها و زمينها عرضه كردند و آنها از تحمّلش سر بر تافتند بنا بر اين ، هر جانى آن را بر نتواند گرفت ، تنها جانى كه بنور معرفت روشن و بنيروى عشق تواناست ، متحمّل آن تواند بود . اين بحث لطيف به اجمال مىگذرد و تمام ناگفته و بىقرار مىماند زيرا درين ميان ، فكر طعام يا خاطرى دنيوى ضمير حسام الدّين حسن چلبى يا يكى ديگر از ياران عزيز مولانا را پراكنده و مشوّش مىسازد و آتش طلبشان فرو مىنشيند ، جان مولانا بر اثر جذب و درخواست ياران ، حقايق را در قالب نظم فرو مىريزد و بالطّبع از شرح امانت يزدانى باز مىايستد و بدين مناسبت از عروض حالات مادّى بر دل و جان طالبان بيتى چند در نظم مىكشد ، ميل نفسانى را به خار و جان را به لقمان مثل مىزند زيرا لقمه با لقمان تناسب لفظى دارد ، اين اشارت به بحث تازهاى مىكشد ، بحث از تعارض ميل نفسانى با ميل و يا كشش روحى ، جان را به سوارى پاك گوهر و نژاده و بتعبير خود « مصطفى زاد » و تن را به شتر مانند مىسازد از آن جهت كه سوار مىخواهد كه راه را درهم سپرد و به منزل برسد ولى شتر هر جا خوارى و علفى درشت مىيابد ، بدان مىگرايد و وصول سوار را بتعويق مىافكند ، اين حالتى شگفت است كه آدمى با همه بلند همّتى و وسعت ميدان روح كه گاهى جهان بر وى تنگ مىآيد بسبب پيوند تن در سر خارى از شهوت و خشم گرفتار مىآيد ، اين ، حكمِ تعلّق جان به تن است و انسان هر قدر كامل و تمام باشد ازين بند ، كما بيش ، آزاد نيست ، اين اشارت